ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

این روزهای ارشیا ....

عزیز دل مامان ، فرشته ی نازم ! اومدم از این روزات یکم بنویسم واست.دیگه حسابی بزرگ شدی.خیلی وقتا یه حرفای عجیب غریبی میزنی که منو بابایی شاخ در میاریم. دیروز بهت گفتم بیا بریم رو تراس.میگی این چه وقته تراس رفتنه؟ بشین کاراتو بکن!!! امروز دیدم تو فکری....بهت گفتم چی  شده مامان؟میگی : چرا اون مغازه دارای عَرب که اسباب بازی میفروختن یاد نداشتن بگن اینا چنده ، همش میگفتن خمسه ریال...خمسه ریال !!! (پنج ریال ).فک کنم ازین خمسه ریال خوشت اومده.چون بعضی وقتا که تو حال خودتی همش تکرارش میکنی             چندتا از رفتاراتم این روزا واست عادت شده دیگه... مثلا : اینکه با...
11 خرداد 1392

لغت نامه ارشیا...

عزیز شیرین زبون مامان! کوچولوتر که بودی خیلی از شیرین زبونیهاتو تو یه کتاب قشنگ به اسم ( کودکی نامه ) نوشتم.به اضافه خیلی چیزای دیگه مثلا همه اولین ها..... . حالا میخوام قسمت (واژگان خاص من) رو منتقل کنم اینجا.البته همشون مال همون اولاس که حرف زدنو شروع کرده بودی و منم همه جا مترجمت بودم! سلام............سنام ***  گریه .........یِ یِ      ***  بدجنس ....... بَن جس تلویزیون.........توموزون  **   گاو.........داب       ****   فوضول ......فوفول زنبور............بیز      ****    غورباقه ....قوقور  ...
10 خرداد 1392

باغبونیِ منو ارشیا

یکی دو هفته ای میشه خیلی بیشتر گُلامو دوست دارم.اصلا مهرشون بدجور افتاده به دلم همش بعداز ظهرا با پسرکم یه سر میریم رو تراس و یه دستی به سر و گوششون میکشیم. این وسط بیشتر از من به پسرکم خوش میگذره.حسابی خاک بازی میکنه  قبلا اجازه نمیدادم خودشو زیاد کثیف کنه ولی حالا که میبینم خیلی خوشش میاد میذارمش به حال خودش. اینقد  وَر رفتن با خاکِ گلدون و بیلچه رو دوست داره که تو مدتی که تو تراسیم بیشتر از 20 بار میگه مامان خیلی دوسِت دارم که اجازه دادی از این بازیا بکنم.اینقد این جمله رو میگه که واقعا خجالت میکشم ازین که بعضی وقتا دعواش میکنم.   چه کنم؟ چاره ندارم...یه وقتایی واقعا با کاراش رو اعصابمونه. ولی از حق نگذریم خیلی بچه ی ...
4 خرداد 1392

سفرنامه حج (مکه) .....قسمت سوم

سه شنبه.....  13 فروردین 1392 اولش قراربود من با گروه اول برم واسه طواف و مهدی بمونه با گروه دوم، ولی تصمیممون عوض شد. مهدی صبح ساعت 5  نیم رفت نماز جماعت هتل و صبحونه و با کاروان رفت واسه اعمال. منم ارشیا رو با ز حمت خیلی زیاد بیدار کردمو رفتیم صبحونه خوردیم.ساعت 10 مهدی رسید هتل و یکم استراحت کرد. بعد از ناهار منم یه استراحت کوچولو کردم .قراره ساعت 9 طبقه همکف باشم که برم.امروز خیلی بهم سخت گذشت . اصلا فکر نمیکردم مُحرم بودن اینقد مشکل باشه. همش باید مواظب باشم کاری نکنم که احرامم خراب شه.بدتر از اون اینه که یه روز از مکه رو از دست دادمو باید تو هتل بمونم! طبق قرارمون همه کسایی که صبح نرفته بودن پایین...
1 خرداد 1392

هدیه ی عکس پرینت

سلام اومدم بگم چند روز پیش 30 تا عکس به عکس پرینت سفارش دادم که بعد از 2 روز آماده تحویل بود و رفتم از دفترشون گرفتم فقط 600 تومن هزینه بسته بندیشو گرفتن.کیفیت عکسا هم خیلی خوبه. شما هم بجنبید تا دیر نشده ! ...
30 ارديبهشت 1392

زبان دوم !!!

پسر نازم . میدونم باید خیلی زودتر از این شروع میکردم و باهات زبان انگلیسی رو کار میکردم ولی تا به خودم اومدم دیدم بزرگ شدی و هیچ کاری نکردم.البته چند باری گذاشتمت مهد ولی اصلا دوست نداشتی .   اگه اونجا میموندی حتما تا حالا یه چیزایی یاد گرفته بودی! حالا چند هفته ای میشه دارم بهت یاد میدمو خیلی متعجبم از این هوشت! یه بار که میگم حفظ میکنی. سعی میکنم زیاد بهت فشار نیاد تا دلتو نزنه. امیدوارم تو هم کمک کنی و آروم آروم با هم پیش بریم. دوستای خوبم! اگه پیشنهادی دارید واسه بهتر یاد دادن ، استقبال میکنم !!!   الان که  3سال و  5ماهته    این لغتا رو حفظی : ٣٧ تا !   گاو ...
28 ارديبهشت 1392

یه رُز خوشگل واسه پسرم.

نفس من خیلی دوسِت داریم. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.خیلی خیلی زیاد....                                                ارشیای من چند وقتی میشه عادت کردی با همه شعر و ترانه هایی که میشنوی هم خونی م یکنی! یعنی اولش ما همخونی میکردیم و تو حسابی عصبانی میشدی و میگفتی سَدِ صدا  (سرو صدا ) نکنید دارم گوش میدم.... تا اینکه آوردمت تو راه مثلا الان سریال ساختمان پزشکانو شبکه تماشا هرشب میذاره که بیشت...
25 ارديبهشت 1392

سفرنامه حج (مدینه)......قسمت دوم

سلام اومدم با یه قسمت دیگه از خاطراتمون. ولی سعی میکنم از این به بعد یکم خلاصه تر بنویسم. شنبه 10 فروردین 1392 ا مروز صبحونه رو توی اتاق خوردیم و رفتیم یه فروشگاهی که خیلی تعریفشو شنیده بودیم.امروزم واسه ارشیا جونم و علیرضای عزیزم کلی خرید کردیم .بعد از خرید وقت اذون ظهر شده بود که چون فروشگاه خیلی به هتل نزدیک بود پیاده برگشتیم هتل.بعدش ناهار و یه کوچولو استراحت و دوباره مسجدالنبی. اینم عشق کوچولوی من که چون اینجا نمیتونه زیاد استراحت کنه و بخوابه، معمولا میپره بغل بابایی! مغازه دارای اینجا خیلی خوش اخلاقن.ارشیا که با همه اینایی که تو مسیر هتل تا حرمن دوست شده و هربار رد میشیم میره بغلشون و کلی خوشو بش میکنن باه...
18 ارديبهشت 1392

کاردستی ارشیا جونم.

نفس مامان ! فکر کنم دیشب خواب کاردستی دیده بودی ! آخه از صبح که بیدار شدی مدام گفتی برام کاردستی درست میکنی؟ تا اینکه ظهر دست به کار شدیم و با کمک هم یه دونه جوجو کوچولو درست کردیم.بابایی که از سرکار اومد بدو بدو بردی بهش نشون دادی و یه عالمه ذوق کردی.چقدم با دقت واسه بابایی توضیح میدادی: ببین این چشمشه....این تخم مرغه تازه شکسته ، جوجو داره به دنیا میاد..... این پاپیونه....اینم اسم خودمه . مامان نوشته که یه وقت کسی فک نکنه اینو متین درست کرده!   ( طفلکی متین! متین خونشونه. چیکار داره به کاردستیه تو ؟؟؟ ) عروسک من! شاید این کاردستیه زیاد تمیز در نیومده باشه ،ولی همین که میدونم با دستای کوچولو موچولو و نازت کمک کردی...
16 ارديبهشت 1392